خدمت مخلوق کن بی‌مزد و بی‌منت

قصیده‌ای از ملک‌الشعرای بهار

در مجموعه قصاید مرحوم ملک‌الشعرای بهار آمده است:

ضیمرانی در بن بید معلق جاگرفت
پنجه نازک به خاک افشرد و کم‌کم پا گرفت
سایه بید معلق هر طرف پیرامنش
پرده پیش پرتو مهر جهان‌آرا گرفت
شاخ نیلوفر چو کرمی سر ز جا برکرد و گفت
وای من کز ضعف نتوانم دمی بالاگرفت
از ورای شاخ گفت و تابش خورشید دید
کاش بتوانستمی یک‌ لحظه جای آنجا گرفت
گفت اگر بگذارمی این سقف و بینم فیض نور
صنعتی سازم که با صیتش توان دنیا گرفت
از قضا لطف نسیم آن ناله جانسوز را
برد سوی بید و در قلب رئوفش جا گرفت
رشته‌ای یکتا فرو آویخت زان زلف دراز
ضیمران با هر دو دست آن رشته یکتا گرفت
از شعف بگرفت همچون جان شیرینش به‌ بر
وندرو پیچید و راه مقصد اعلا گرفت
منظرش از دور دامان دل دانا کشید
جلوه‌اش ز اعجاب راه دیده بینا گرفت
ضیمران خندان که مهر ناصحی مشفق گزید
بیدبن خرم که دست مقبلی دانا گرفت
آن‌یکی زان پایمردی زبنتی وافر فزود
وین دگر زان پاسداری رتبتی علیا گرفت
هرکسی کاز دور آن اکلیل گل را دید گفت
لوحش‌الله کاین شجر تاج از گل رعنا گرفت
بود از نیلوفری با آن ضعیفی شش صفت
وان ‌شش آمد کارگر چون‌ بختش ‌استعلا گرفت
جنبش و صبر و لیاقت همت و عشق و امید
و اتفاقی خوش که دستش عروه‌الوثقی گرفت
خدمت مخلوق کن بی‌مزد و بی‌منت‌ بهار
ای خوش آن بینا که روزی دست نابینا گرفت

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.